به نام خدا

خاطره ی شکار تیهو

روز خوبی بود اخرای تابستون و باب رفتن به کوه خلاصه هر طوری بود خودمو جمع و جور کردم که برم کوه.

بالاخره زمان موعود فرا رسید.صبح زود من و داییم و جیپ خوشکلش به راه افتادیم.سوز سردی می اومد.

به جاده ای که می خورد به کوه رسیدیم.پیچیدیم داخل.خلاصه برای هم تعریف می کردیم و خلاصه بگو و بخند.

که یکدفعه من متوجه یه سری پرنده شدم که کنار اب سعی می کردن که از پاچه کوه برن بالا .گفتم دایی نگهدار

که اینگار نونمون تو روغنه.زد رو ترمز. من یکم نیگاشون کردم متوجه شدم که تیهو هستن .هر چی

می خواستم که جفت بشن بعد بزنم نشد و خلاصه یه موقعیت پیش اومد که فقط سر اون یکی معلوم

بود.زدم ولی فقط همون یکی بهش خورده بود با وجود اینکه دیر بود ولی ساچمه کل بدنش رو پر کرده بود دلم به

 حالش سوخت که چرا این جوری زدم و حتی میتونم قسم بخورم که اشک داشت از گونه هام سرازیر میشد.که

یدفعه بخودم اومدم که فهمیدم تیهو ها یکم بالاتر دوباره نشستند خلاصه گفتم یعنی چه؟

اومدم بالا که یکدفعه یکیش از پشت من بلند شد (چون یکم فاصله داشت ندیدمش)تو هوا ایندفعه گفتم از تکنیک

حاشیه زنی استفاده کنم.خلاصه نشونه گرفتم زدم این یکی هم افتاد دیگه گفتم تیهو بسه دیگه خلاصه اومدیم

جلوتر زدیم به کوه تا ساعت2:30 دنبال کبک میگشتیم ولی ندیدیم.خلاصه داشتیم می اومدیم پایین که دوباره

سره همون جایه قبلی دوباره تیهو هست.اعصابم خرد شد. گفتم: دایی میشه راحت با چادر استتار(دفک)اونا رو زد.

خلاصه دایی رفت و با 2 تای دیگه برگشت گفتم دایی تا بیشتر نشدن بیا بریم که من دیگه دلم نمیاد بزنم

داییم خندید و گفت باشه !خلاصه با دسته پر برگشتیم به خونه .

عکساشو براتون میزارم اینشاءالله

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 اسفند 1387    | توسط: علیرضا ملک پور    |    |
نظرات()